پانصد و نود و سه

بودن و نبودن .. رفتن و اومدن .. بخش جدا نشدنی زندگیِ همه ی آدم هاست ..
نمیشه ازش فرار کرد. یعنی نشد !
وقتی جور دیگه ای به اومدن و رفتن ها نگاه کنی یا از اول جور دیگه ای آدم ها رو شروع کنی، میتونی فرصت های لذت بخشی از هر کدوم برای خودت ایجاد کنی و به وقتش اگه نیاز شد، استفاده کنی.
اینجوری برای هر اتفاق غیرمنتظره ای آماده ای :)

منبع این نوشته : منبع

پانصد و نود و دو

دلم می خواهد به تو فکر کنم، به رفتنت و زار بزنم
دلم می خواهد زار بزنم و تو بهانه ام باشی
اگرنه که ما از همان اول هر دویمان رفته ایم

دلم می خواهد تصور کنم که تو را از طریق دوربین مک بوکت که روی میز کوچک ناهار خوری ات در خانه فندقی ات که آن سر دنیاست می بینم که پشت به نورِ خورشید که تا نیمه ی خانه تابیده است آرام نشسته ای با دلی شاد که نه، با دلی مطلوب! و همزمان که با چشم هایت برایم حرف می زنی با لبهایت همه چیزت را تعریف می کنی و اندکی بعد دوربین را می چرخانی و مبل راحتی های زرد رنگت که عاشقشان هستی را نشانم می دهی و یک دفعه صدای جیغِ سرخوش بلندی و رقص و آواز .. بزغاله ی کوچک بالاخره در راه است ..
... و از اینکه هرگز این خیال ها شدنی نخواهد بود زار بزنم و بخندم که بَه ..
همه ی آنچه که باید شد .. که بَه دیدی؟ دیدی که شد؟ 

می خواهم نباشی و به تو فکر کنم تا خالی شوم
که اگر بودی که چه فایده .. وقتی برای به تو فکر کردن نبود و نبود و نبود که نبود ..

می خواهم به تو فکر کنم .. ذوق کنم که مثل کوه پشت هم ایستادیم .. که رفیقِ جانّت من بودم و برای یک بار در زدگی ام من من کنم و کیف کنم .. چه اشکالی دارد مگر؟ کی به کی است؟ خودم هستم و خودم ! خودِ خودمانیم فقط !
می خواهم به تو فکر کنم و به منی که دوستت دارد که
.
.

می خواهم به مـ نی فکر کنم که ابله است.
می خواهم به مـ نی فکر کنم که عاقل است.

می خواهم با خودم برایت خبرهای خوب زمزمه کنم
به هماان! زودی ها

می خواهم دوباره مرا ببینی
ترسیدی؟ 
نترس.
این بار نوبت توست که نترسی.

می خواهم مرا ببینی که تازه شده ام باز
رنگ عوض کرده ام ...
پخته تر شده ام
البته نفهمیده ام که چرا !
به اندازه ی کافی نپخته بودم مگر؟..
شاید؟
اشتباهی نکرده باشند !
به درک.
باز این منم
می خواهم
.
.

یادت باشد 
که حواسمان باشد
کسی نفهمد نیستی
وگرنه این همه مزخرف 
برای کسی که نیست
.
.
پووف.

راستی پدربزرگم هم حالش خوب است
پیغام فرستاده است که
تُف؛ فراموشی ات مرا هم گرفت؟
پدربزرگ و تُف؟ این همه گستاخی از من بعید بود !
نه نبود ..
اما با پدربزرگ؟ چرا بعید بود !
بوود ..
اما دیگر نیست
.
.

که کسی نمانده است.
که اصلاً به تو چه ربط داشت!!؟
.


بس است
باقی اش باشد برای بعد
برای بعد از رفتن ات
فعلا که هستی

برو
سفر سلامت

آها، راستی ..
آنجا که می روی خنگ نباش دیگر، زشت است بخدا :دی آبرو داری کن ..
بوق سگ برای تو اینجا و آنجا یکی ست :))

منبع این نوشته : منبع
خواهم ,نبود

موسیقی / دی (مادر) / آیدا شاه قاسمی

دی (مادر) / آیدا شاه قاسمی

منبع این نوشته : منبع
مادر آیدا

پانصد و نود و یک

+ کی ببینمت؟
- هان !؟ آها ! باشه ! کمی فرصت ..
.
.

[بگذار کمی ! خودم را جم و جور کنم ! خودم را، از ته خودم جمع کنم ! بگذار کمی هم بزنم خودم را ! اَه ! مـ نِ لعنتی ! به هم چپیده ام .. بگذار کمی در انفرادی خودم آب خنک بخورانم به خودم ! تا که فکر فرتوتم آزاد شود ! بلکه رقیق شوم ! بگذار کمی خودم در خودم جاری شوم ! بگذار لبخند فکستنی ام را از زیر آوار صورتک ها بیابم ! بالا بیاورمش ! روی صورتم .. اَه ! چه طعم تلخی ! تُف !.. بیچاره ی بی بر و رو ! بگذار یکی یکیِ حرف هایم را هم پیدا کنم ! گم و گور  شده اند ! در به درها خاک گرفته اند ! باید خودم را زور کنم بیاورم کمکم کند یکی یکیِ شان را فوت کنیم !.. اَه ! بوی تعفن ام را گرفته اند ! باید آبشان بکشم ! بگذار بر دارشان هم بکنم ! کمی آفتاب بخورند !! روشنایی ! نور بگیرند ! بگذار کمی زمان بگذرد ! بوی امید بگیرند شاید ! بگذار قابل دیدار کنم خودم را ! بگذار تا خودم را باااز شبیه آدم ها کنم !]
.
.

آن وقت، درون پیراهن چهارخانه ات با عطر داوینچی ام می آورمش .. خندان ! می نشانمش رو به رویت !
[اَه ! لعنتی ! نکند حرفایم بوی تعفن ام را بدهند هنوز ! باید گل بگیرمش لعنتی گاله را ! مطمئن تر است !]
.
.

به چشمانت خیره می شوم !
[بَه ! چشمان رام همیشه خندانم را ببین ! سلام می کنند ..]

منبع این نوشته : منبع
بگذار ,لعنتی

پانصد و هشتاد و نُه

.
.
مثل اینکه بگوید آنچه را که خودم میدانم و نگویم که میدانم که بااااز تکرار کُنَدش و تکرار کُنَدش و نداند [که نباید بداند] که هر لحظه انتظارش را کشیده ام و می کشم و ..
مثل اینکه باز توی چشمانش نگاه کنم؛
- خب برای چی میای !؟ بی خود می کنی میای ! دیگه نیا.
و تمام راه برگشت را به تمام لحظاتی که منتظرش بودم و خواهم بود فکر کنم و تمام راه اجباراً، تنها حس رضایت از مثلاً کار صحیح انجام دادن را پر و بال دهم و دل خوش کنم و گور پدر تمام حس های عالم کنم و بگویم تمام این ها و آن ها فانی است، بی خودی است و می گذرد که هیچ طوری نیست و درنهایت راضی نشوم و از سر بیچارگی باز تمام دنیا و همه چیزش را به دست خدا بسپارم، به دوشَش بیندازم و بااااز چشم بچرخانم درون ماشین ها به دنبال دخترک ها و پسرک ها پی بازی گوشی و فراموشی و فراموشی ....

منبع این نوشته : منبع
تمام ,تکرار کُنَدش